مردم چه میگویند؟(زندگی برای حرف مردم)
مردم چه میگویند؟(زندگی برای حرف مردم)
می خواستم به دنیا بیایم، در زایشگاه عمومی، پدر بزرگم به مادرم گفت: فقط بیمارستان خصوصی. مادرم گفت: چرا؟…گفت: مردم چه می گویند؟!…
می خواستم به مدرسه بروم، مدرسه ی سر کوچه ی مان. مادرم گفت: فقط مدرسه ی غیر انتفاعی! پدرم گفت: چرا؟…مادرم گفت: مردم چه می گویند؟!…
به رشته ی انسانی علاقه داشتم. پدرم گفت: …
فقط ریاضی! گفتم: چرا؟…گفت: مردم چه می گویند؟!…
با دختری روستایی می خواستم ازدواج کنم. خواهرم گفت: مگر من بمیرم. گفتم: چرا؟…گفت: مردم چه می گویند؟!…
می خواستم پول مراسم عروسی را سرمایه ی زندگی ام کنم. پدر و مادرم گفتند: مگر از روی نعش ما رد شوی. گفتم: چرا؟…گفتند: مردم چه می گویند؟!…
می خواستم به اندازه ی جیبم خانه ای در پایین شهر اجاره کنم. مادرم گفت: وای بر من. گفتم: چرا؟…گفت: مردم چه می گویند؟!…
اولین مهمانی بعد از عروسیمان بود. می خواستم ساده باشد و صمیمی. همسرم گفت: شکست، به همین زودی؟!…گفتم: چرا؟… گفت:مردم چه می گویند؟!…
می خواستم یک ماشین مدل پایین بخرم، در حد وسعم، تا عصای دستم باشد. زنم گفت: خدا مرگم دهد. گفتم: چرا؟… گفت: مردم چه می گویند؟!…
بچه ام می خواست به دنیا بیاید، در زایشگاه عمومی. پدرم گفت: فقط بیمارستان خصوصی. گفتم: چرا؟…گفت: مردم چه می گویند؟!…
بچه ام می خواست به مدرسه برود، رشته ی تحصیلی اش را برگزیند، ازدواج کند… می خواستم بمیرم. بر سر قبرم بحث شد. پسرم گفت: پایین قبرستان. زنم جیغ کشید. دخترم گفت: چه شده؟…گفت: مردم چه می گویند؟!…
مُردم. برادرم برای مراسم ترحیمم مسجد ساده ای در نظر گرفت. خواهرم اشک ریخت و گفت: مردم چه می گویند؟!…
از طرف قبرستان سنگ قبر ساده ای بر سر مزارم گذاشتند. اما برادرم گفت: مردم چه می گویند؟!…
خودش سنگ قبری برایم سفارش داد که عکسم را رویش حک کردند. حالا من در اینجا در حفره ای تنگ خانه کرده ام و تمام سرمایه ام برای ادامه ی زندگی جمله ای بیش نیست: مردم چه می گویند؟!… مردمی که عمری نگران حرفهایشان بودم، لحظه ای نگران من نیستند
جاسازی حافظه کاذب در مغزها، کاری که ممکن شد، البته فعلا در موشها!
جاسازی حافظه کاذب در مغزها، کاری که ممکن شد، البته فعلا در موشها!
پینوشت:(در اول نوشته)
عجب حالی بده اگه اینو واسه آدم ها هم درست کنن
جدای کار های خارق العاده که میشه باهاش کرد مهم ترین کاربردش اینه که
به جای اینکه شب امتحان بیدار بشینیم کافیه یه مموری از درس رو بزنیم تو مخمون …
مگه نه؟
————————————————————————
دانشمندان با کاری که به تازگی انجام دادهاند، گام مهمی برای واقعی کردن فیلم Inception برداشتهاند. دانشمندان علوم اعصاب دانشگاه MIT توانستهاند خاطرات کاذبی در مغز موشها ایجاد کنند.

هنگامی که چیزی را تجربه میکنیم، مثلا به پارک میرویم، خاطرات این رویداد در شبکهای از سلولهای عصبی یا نورونها ما ضبط میشود، به این شبکه رد عصبی یا انگرام گفته میشود. زمانی که این رویداد را به خاطر میآوریم، نورونهای انگرام فعال میشوند.
حالا اگر کاری کنیم که این انگرامها به صورت مصنوعی فعال شوند، خاطرات به ناگاه به خاطر آورده میشوند. در سال دهه ۴۰، یک جراح مغز و اعصاب کانادایی به نام ویلدر پنفیلد، شوکهای الکتریکی را به بخش گیجگاهی مغز کسانی که جراحی میکرد، وارد میکرد، بیماران او بعدا اظهار میکردند که این کار باعث به خاطر آوردن بعضی از خاطرات آنها شده است.

با این روش البته نمیشد یک انگران خاص را فعال کرد، ولی کار نشانهای از درستی فرضیه انگرامها بود. آن زمان بخش گیجگاهی را مغز را جایی برای ذخیره خاطرات میدانستند، اما امروزه ما میدانیم که بخضی از لوپ گیجگاهی به نام هیپوکامپ که به شکل اسب دریایی است، نقش اصلی را در حافظه دارد.

در پژوهش تازه که شرح و نتایج آن در تازه ترین شماره نشریه Science منتشر شده است، دانشمندان روی فعالسازی و دستکاری همین انگرامها کار کردند. دانشمندی که رهبری این پژوهش را به عهده داشت، سوزومو تونِگاوا نام دارد.
هیپوکامپ میلیونها سلول دارد، در این انبوه سلولها دانشمندان چطور میتوانستند مدار عصبی یا همان انگرامها مسئول یک خاطره را شناسایی کنند؟
کاری که آنها کردند این بود که موشهایی را به صورت ژنتیکی ایجاد کنند که سلولهای هیپوکامپ آنها پروتئینی را به نام ChR2 یا Channelrhodopsin-2 روی سطح خود بروز بدهد.
پروتئین ChR2 به نور حساس است، دانشمندان یک فیبر نوری را در مغز موش تعبیه کردند تا سلولها را در معرض نور قرار بدهد، به این ترتیب آن دسته از سلولهایی که پروتئین ChR2 را بروز داده بودند، فعال میشدند. به این کار اصطلاحا اپتوژنتیک میگویند. فعالسازی این سلولها مترادف بود با به خاطر آوردن، خاطره قبلی.

اینجا مرحله هیجانانگیز کار شروع میشود:
موشها نخست در یک محفظه آبی قرار داده شده بودند، در این محظه موشها زندگی آرام و با صلح و صفایی داشتند، این خاطرات خوش همان طور که میبینید در بعضی از سلولها آنها ضبط میشد، سلولهایی که این خاطره را ضبط میکردند ChR2 را روی سطح خود بروز میدادند و در تصویر به صورت دایرههای روشن به صورت شماتیک مشخص هستند:

بعد دانشمندان موشها را به یک محفظه قرمز بردند و در آنجا با فیبر نوری به مغز موشها نور میرساندند، برخورد نور با سلولهای دارای ChR2، باعث فعال شدن آنها و به خاطر آوردن خاطره قبلی میشد، خاطره قبلی موشها هم زندگی باآرامش در محقظه آبی بود.
کار بعدی این بود که در محفظه قرمز به موشهای شوک الکتریکی بدهند، در شرایط عادی اگر دانشمندان چند بار در محفظه قرمز این کار را میکردند، موشها شرطی میشدند و دیدن صرف محفظه قرمز هم باعث بروز علایم ترس در آنها میشد و اگر موشها به محفظه آبی برده میشدند، علایم هراس آنها برطرف میشد.
اما دانشمندان با خودشان گفتند که اگر همزمان با شوک دادن در محفظه قرمز، خاطرات قبلی موشها از محفظه آبی را با نورتابی به آنها یادآوری کنند، شاید چیز جالبی ببینند!

همین طور هم شد، دانشمندان متوجه شدند که شوک دادن، همراه به خاطر آوردن خاطرات محفظه آبی، باعث میشود، ترکیب این دو خاطره و ایجاد یک خاطره کاذب میشود، یعنی موشها خاطرهای درست میکنند که در آن محفظه آبی برایشان شوکآور بوده و نه محفظه قرمز!
عملا هم وقتی موشها به محفظه آبی برده میشدند، به صورت عجیبی علایم ترس از خودشان نشان دادند.

به عبارت دیگر دانشمندان توانسته بودند یک خاطره کاذب از خطرناک بودن محفظه آبی در ذهن موشها ایجاد کنند.
خب، در آزمایش بالا مشخص شد که دستکاری حافظه و قرار دادن یک حافظه کاذب چیز ممکن و عملیای است.
این آزمایش تأکیدی روی این قضیه است که حافظه ما یک چیز ثابت و بدون تغییر نیست، یعنی مغز ما یک هارد دیسک مملو از تصاویر و صداها و بو و مزه و احساس نیست. همیشه امکان تغییر و تحول در خاطرات ما وجود دارد.
در سالها دهه ۱۹۷۰ مشخص شد که اتکای بیش از حد به حافظه شاهدها در دادگاهها، چیز اشتباهی است، در تحقیقاتی مشخص شد که اگر هنگام شهادت، سؤالها به صورتها متفاوتی پرسیده شوند، ممکن است روی پاسخ افراد تأثیر بگذارد و مثلا آنها اظهارات متفاوتی در مورد یک حادثه تصادف رانندگی ابراز کنند.
بعدا با تحقیقاتی مشخص شد که خیلی از متهمین از روی اشتباه مجرم شناخته شده بودند، این امر بعدها که آزمایش DNA مرسوم شد، به صورت دیگری هم ثابت شد.
بنابراین حافظه ما، یک سری اسناد در حال تکامل و تغییر هستند.
سیلند؛ کوچکترین جزیره امیرنشین دنیا
شاید کشورهای ریز و درشت زیادی را در نقشه جغرافیایی یا اخبار و اینترنت دیده باشید ولی این کشور با بقیه کشورهایی که تا حالا دیدهاید متفاوت است!
درست است، این سکوی کوچک خودش یک کشور است ، یا حداقل ساکنینان اینطور میگویند! احتمالا کنجکاو شدهاید تا در مورد سیلند بیشتر بدانید .
سیلند یکی از سکوهای نظامی بریتانیاست که مربوط به جنگ دوم جهانی میشود، از این سکو به عنوان پدافند هوایی، برای دیدبانی و جلوگیری از ورود نیروی هوایی آلمان به خاک انگلیس استفاده میشد.

این سکوها بعد از جنگ دوم جهانی متروکه و یا بیشتر نابود شدند، اما در جنوب شرقی خاک انگلیس یکی از این سکوها هنوز پا برجاست.
حدود چهل سال پیش بود که سرگردی بازنشسته به نام «پدی روی بیتس» این سکو را تصرف کرد و با خانوادهاش در آن مستقر شد.

او این سکوی ۵۵۰ متری را «شاهزادهنشین سیلند» نامید، اعلام استقلال کرد و با عنوان «پرنس روی» به حکومت بر کوچکترین کشور «مستقل» جهان پرداخت، با اینکه چند باریی با زور دولت قصد خارج کردن آنها را از آنجا داشتة اما آنها مقاومت کردند!
این کشور پاسپورت، تمبر، واحد پولی، تیم ورزشی، پرچم و حتی سرود ملی و روز استقلال هم دارد!


تنها راه ارتباطی سیلند از طریق قایق یا هلیکوپتر است.
بزرگترین مزیت سیلند این است که چون تحت حوزه حقوقی هیچ کشوری نیست، به راحتی میتوان در آنجا به انجام همه نوع کار خلاف قانون پرداخت!
اما بشنوید از کودتا در این کشور!
در سال ۱۹۷۸ میلادی، هنگامی که بیتس در سیلند حضور نداشت، نخست وزیر سیلند، پروفسور الکساندر جی اشنباخ و تعدادی از اهالی آلمان به زور کنترل سیلند را بدست گرفتند و پسر بیتس، مایکل را اسیر کردند. بیتس پس از آن با استفاده از کمک ارتشی داوطلب و با استفاده از حملهٔ بالگرد توانست دوباره کنترل سیلند را بدست گیرد. او سپس مهاجمان به عنوان اسیر جنگی نگه داشت. بیشتر اسیران بعد از اتمام ماجرا به کشورشان فرستاده شدند. ولی اشنباخ، وکیل آلمانی که گذرنامه سیلند را داشت به خیانت علیه سیلند متهم و مجبور به پرداخت ۳۵۰۰۰ دلار آمریکا شد. دولتهای هلند و آلمان به دولت انگلستان برای آزاد کردن او شکایت کردند ولی دولت بریتانیای کبیر با توجه به تصمیم دادگاه در سال ۱۹۶۸ میلادی، از پذیرفتن هرگونه مسئولیتی خودداری کرد. سپس دولت آلمان سفیر خود در انگلستان را به سیلند فرستاد تا دربارهٔ آزادی اشنباخ مذاکره کند.
بعد از چند هفته مذاکره بیتس از مواضع خود کوتاه آمد و متعاقباً اعلام کرد که بازدید دیپلمات آلمانی دلیلی برای به رسمیت شناخته شدن سیلند توسط دولت آلمان شد.

این کشور هم اکنون در اختیار پسر پدی روی بیتس یعنی مایکل ۵۸ ساله است که چند سالی است او قصد فروش سیلند به سرش زده و حاضر است آنجا را به مبلغ ۷۵ میلیون دلار بفروشد ! دو سکوی ۵۵۰ متری به هم پیوسته بدون هیچ زمین وآب و خاکی!

کرمی که سر جدا شدهاش را دوباره بازسازی میکند …البته همراه خاطراتاش!
کرمی که سر جدا شدهاش را دوباره بازسازی میکند …البته همراه خاطراتاش!
خیلی وقتها ما به جاندارانی در رده پایین تکاملی که میتوانند به آسانی اعضای از دسترفتهشان را برویانند، با حسرت نگاه میکنیم. پزشکان و دانشمندان بعضی اوقات آنها را بررسی میکنند، به این امید که راهی برای بازسازی اعضای قطع شده بدن انسان پیدا کنند، آرزویی که تا حالا عملی نشده است.
اما به تازگی دانشمندان دانشگاه Tufts تحقیق جالبی کردهاند، آنها کرم زرد کوچکی به نام پلانارین planarian را برای تحقیق انتخاب کردند، این کرم به خاطر تواناییاش در بازسازی مشهور است. چیز جالب این است که حتی اگر سر این کرم هم جدا شود، سر دوباره رشد میکند.

اما چیز جالبتر خاطرات این کرمها بود. پژوهشگران قبل از جدا کردن سر کرمها، آنها را در شرایطی قرار دادند که مجبور باشند به فضای باز و زیر نور بروند تا به غذا برسند. در شرایط معمول این کرمها دوست ندارند به فضای باز بیرون بروند و زیر نور قرار بگیرند، اما دانشمندان با قرار دادن غذا در این فضاها به نوعی آنها را آموزش دادند.
در مرحله بعد دانشمندان سر تعدای از کرمهای آموزشدیده و آموزشندیده را جدا کردند، جالب بود که آن دسته از کرمهایی که قبل از جدا شدن سر آموزش دیده بودند، سریعتر از دسته دیگر کرمها، یاد میگرفتند که برای دسترسی به غذا باید چه کنند و این کار تنها با یک جلسه تمرین انجام میدادند.
حالا این سؤال مطرح است که چطور کرمها خاطرات سر جداشدهان را به یاد میآورند؟

دانشمندان مسئله را به ۲ شیوه توجیه میکنند:
۱- بعضی از خاطرات ممکن است به صورت همزمان در جای دیگری از بدن هم ضبط شوند.
۲- قبل از جداسازی سر، مغز اصلی، تغییراتی در سیستم عصبی میدهد، بعد از جداسازی، سیستم عصبی، در حین رشد مغز، تغییراتی در نوع رشد مغز اعمال میکند.
این تحقیق در نشریه Experimental Biology به چاپ رسیده بود.
مغز انسان بسیار پیچیده است و نباید به تکرار چنین سناریویای در انسان فکر کرد. اما از نتایج تحقیقاتی مثل این میشود در شناخت حافظه و کارکرد فرایند یادگیری، اعتیاد و ترک اعتیاد استفاده کرد.
از سوی دیگر همین تحقیق میتواند دستمایه نوشتن داستانها و فیلمهای تخیلی هم قرار بگیرد. شاید هم قبل داستانهایی با همین مضمون نوشته شده باشد!
چرا پشه ها برخی افراد را بیشتر نیش میزنند؟
شاید برای شما پیش آمده باشد که در اتاقی با دوستتان نشسته باشید و در این حین مدام مورد گزش پشهها قرار گرفته باشید و مجبور باشید آنها را با دست و حرکت دادن سرتان، دور کنید، در حالی که دوستتان مشکل خاصی ندارد.
آیا واقعا پشهها دوست دارند، برخیها را بیشتر نیش بزنند؟ آیا این افراد خون مغذیتری دارند؟! یا موضوع چیز دیگری است.
از لحاظ علمی ثابت شده که ۲۰ درصد مردم، بیشتر مورد توجه پشهها قرار میگیرند، فعلا راه حلی برای مشکل این افراد پیدا نشده است، به جز اینکه از داروهای دافع حشرات استفاده کنند که این هم البته همیشه پاسخگو نیست و برخی از پشهها به تدریج نسبت به ایمن میشوند.

اما دلیل جذاب بودن این افراد برای پشهها چیست؟
گروه خونی
پشهها کسانی را که گروه خونی O دارند، دو برابر افراد با گروه خونی A نیش میزنند. گروه خونی B در میانه طیف علاقه پشهها قرار دارد.
علاوه بر این جالب است بدانید که ۸۵ درصد افراد، مادهای از پوست خود ترشح میکنند که نشاندهنده گروه خونی آنهاست، ولی ۱۵ درصد مردم این ماده را ترشح نمیکنند، دسته اول برای پشهها جاذبترند.
دی اکسید کربن
پشهها با دقت متوجه دی اکسید کربن بازدم افراد میشوند و با موقعیتیابی آن متوجه حضور افراد میشوند. پشهها برای این کار یک عضو تخصصی به نام پالپ آروارهای دارند. حساسیت پشهها آنقدر زیاد است که میتوانند از پنجاه متری هم متوجه متصاعد شدن دی اکسید کربن شوند.
پس افرادی که دی اکسید کربن بیشتر بیرون میدهند، بیشتر پشهها را متوجه خود میکنند. بنابراین به طور کلی افراد که جثه بزرگتری دارند، بیشتر هدف پشههای قرار میگیرند. یک دلیل اینکه گاهی کودکان کمتر مورد گزش قرار میگیرند، میزان کلی دی اکسید کربن بازدمی کمتر آنهاست.
ورزش و سوخت و ساز
پشهها اسید لاکتیک، اسید اوریک، آمونیاک و سایر موادی را که در عرق ترشح میشوند، بو میکشند. دمای بیشتر بدن، جذبکننده پشههاست.
پس ورزش و فعالیت بدنی زیاد با توجه به ترشح این مواد و تولید گرمای بیشتر، باعث جذب پشهها میشود.
البته عوامل ژنتیکی هم روی میزان ترشح اسید اوریک مؤثر هستند.
باکتریهای پوست
در یک پژوهش که در سال ۲۰۱۱ انجام شد، مشخص شد که سطوح بالای نوعی از باکتری، جاذب پشههاست. جالب است که اگر کسی باکتری زیادی در پوست داشته باشد، اما این باکتریها از انواع مختلف باشند و نوع خاصی از باکتری در پوست، غالب نباشد، پشهها کمتر جذب میشوند.
همین موضوع میتواند توجیهکننده گزش بیشتر ما در ناجیه کف پا و مچ پا باشد، چون در این نواحی باکتری بیشتری در پوست وجود دارد.
نوشیدنیهای الکلی هم باعث نیشخوردگی بیشتر افراد میشوند.
حاملگی
زنان حامله بیشتر مورد گزش قرار میگیرند، چون ۲۱ درصد دی اکسید کربن بیشتر تولید میکنند و دمای بدنشان به طور متوسط ۱٫۲۶ درجه فارنهایت بیشتر است.
رنگ لباس
رنگهای تیره، بیشتر پشهها را جذب میکنند.
ژنتیک
به طوری که پیشتر توضیح دادیم ۸۵ درصد مردم برای پشه جذابتر هستند.
مواد دفعکننده حشرات طبیعی
با کروماتوگرافی ترشحات پوست بدن بعضی از افراد مشخص شده است که آنها مواد دافع حشرات طبیعی از خود تشرح میکنند. دانشمندان امیدوارند بتوانند از مولکولهای این مواد در اسپریها استفاده کنند.
حکایت : قدر والدین مون را بدونیم
زمستانی سرد،كلاغی غذانداشت تاجوجه هاشو سيركنه،
گوشت بدن خودش را ميکند و میداد به جوجه هاش….
زمستان تمام شدو کلاغ مرد….
امابچهاش زنده ماندند وگفتند:
خوب شدمرد،راحت شدیم ازغذای تکراری!
این است واقعیت تلخ روزگار.!!!
—————
بله دوستان ، همیشه همینه.والدین مون عزیز ترین کسانی هستن که ما داریم ، پس قدرشون رو بدونیم.
بیچاره کبریت
نیکی و بدی تابلو شام اخر
لئوناردو داوينچي هنگام كشيدن تابلوي شام آخر دچار مشكل بزرگي شد: ميبايست نيكي را به شكل عيسي و بدي را به شكل يهودا، از ياران مسيح كه هنگام شام تصميم گرفت به او خيانت كند، تصوير ميكرد. كار را نيمه تمام رها كرد تا مدلهاي آرمانيش را پيدا كند.
روزي در يك مراسم همسرايي، تصوير كامل مسيح را در چهره يكي از آن جوانان همسرا يافت. جوان را به كارگاهش دعوت كرد و از چهرهاش اتودها و طرحهايي برداشت سه سال گذشت. تابلو شام آخر تقريبأ تمام شده بود؛ اما داوينچي هنوز براي يهودا مدل مناسبي پيدا نكرده بود. كاردينال مسئول كليسا كم كم به او فشار ميآورد كه نقاشي ديواري را زودتر تمام كند نقاش پس از روزها جستجو، جوان شكسته و ژندهپوش و مستي را در جوي آبي يافت. به زحمت از دستيارانش خواست او را تا كليسا بياورند، چون ديگر فرصتي براي طرح برداشتن نداشت.گدا را كه درست نميفهميد چه خبر است، به كليسا آوردند: دستياران سرپا نگهاش داشتند و در همان وضع، داوينچي از خطوط بيتقوايي، گناه و خودپرستي كه به خوبي بر آن چهره نقش بسته بودند، نسخه برداري كرد.وقتي كارش تمام شد، گدا، كه ديگر مستي كمي از سرش پريده بود، چشمهايش را باز كرد و نقاشي پيش رويش را ديد و با آميزهاي از شگفتي و اندوه گفت: «من اين تابلو را قبلأ ديدهام!» داوينچي با تعجب پرسيد: «كي؟»
– سه سال قبل، پيش از آنكه همه چيزم را از دست بدهم. موقعي كه در يك گروه همسرايي آواز ميخواندم، زندگي پر رويايي داشتم و هنرمندي از من دعوت كرد تا مدل نقاشي چهره عيسي شوم !!!!»
برنامه ترمیم کننده فایل های مخفی شده
سلام
حتما براتون پیش اومده که فلش تون یا یه سری فایل ها تو کامپیوترتون در اثر ویروس ها مخفی شدن و حتی بعد پاک کردن ویروس ها هم مخفی موندن ….
چاره چیه؟
من یه برنامه ساده و کم حجم نوشتم که فقط کافیه درایو فلش تون رو انتخاب کنید (یا مسیر فایل ها در کامپیوتر رو بهش بدید) و با زدن یه دکمه فایل هاتون ترمیم میشه
نسخه 1 برنامه آماده شده و سایزشم فقط 80 کیلو بایته
برای دانلود اینجا کلیک کنید
منتظر نظرات و پیشنهادات شما هستم
آروزی یک یهودی
سلام
این ایمیل رو چند روز پیش دریافت کردم که به نظرم جالب بود ،
براتون ترجمه کردم و اینجا میزرامش …
آروزی یک یهودی
یک یهودی که هیچ فرزندی نداشت ، فقیر بود و خانه ای برای سکونت نداشت و مسئول
مراقبت از مادر نابینایش بود، مرتبا به درگاه خداوند دعا می کرد تا وضعیت زندگی اش
بهتر شود .
خداوند که از عبادات این بنده تحت تاثیر قرار گرفته بود ، به او
اجازه داد یک آروز بکنه ، فقط یک آرزو ….
یهودی گفت باشه و تشکر کرد
تنها آروزی من اینه که : مادرم ، همسرم رو در حالی که یک
گردنبد الماس 20 میلیون دلاری را در گردن بچه ام میندازه ببینه که در ماشین بنزم که
در کنار استخر کاخ 5 هکتاریم پارک شده نشسته.
خدا:لعنتی ! هنوز
خیلی چیزا مونده که از این یهودی ها باید یاد بگیرم …

A Jew’s
wish…….
A Jew having no children, no money, no home and a blind mother, prays sincerely to God for improving his status in life.God is very pleased with his prayer, and………… grants him one wish……….. just one !!!!!!!!!!!!The Jew says OK God, thanks!My one and only wish is-‘I want my Mom to see my wife putting, a twenty million dollar diamond necklace around my child’s neck, in my Mercedes Benz 600 parked near the swimming pool of our new 5 acre bungalow in Beverly Hills.’
GOD: Damn it ! I still have a lot to learn from these Jews.

